ادبیات در عصر فضا
ساختمان وجود بشری طوری است که پای بند جسم و پای بند زندگی خاکی خویش است و از سوی دیگر، چون روح بی انتها و اوج گیرنده دارد،تعارض و کشمکشی در زندگی او، بین دو حالت متضاد، ایجاد می شود. این کشمکش، جان فرسا خواد بود اگر چیزی نباشد که شکاف بین جسم و روح را پر کند.
روح بشر طوری است که می تواند به نیروی تخیّل و اندیشه،زمانها و مکانها را در یک آن درنوردد، ولی جسم خاکی قادر نیست که روح را در این سیر عجیب همراهی کند.باری، انسان که به نیروی روح، می تواند بر همه ی کاینات و عالم امکان محیط شود، از لحاظ جسم، موجودی مفلوک و اسیر و آسیب پذیر است ؛ به قول پاسکال«شکننده مانند نی» در معرض بیماری است، در معرض پیری و افتادگی است و از همه بدتر در معرض زوال است، باید چند صباحی زندگی کند و برود.
روح بشر توانسته است خلّاق همه چیز باشد، حتی خلّاق اعتقاد جاودانی بودن خود ؛ برای مثال، دنیای المپ را در یونان باستان به نظر آوریم_ با همه ی جلال و جبروت و برو و بیا . هوسها و شهوتهایش.این نمونه به ما خوب می نماید که قوّه ی تخیّل بشر یارای آن را داشته است که دنیاهایی بیافریند که به هیچ وجه،تأثیرشان کمتر از دنیای واقعی نباشد. بشر با نیرو گرفتن از تخیّل و اندیشه و با ایجاد ادبیات و هنر که صورت متشکّل آن اند، محیط تنگ و تیره ی حیات را قابل تحمّل و قابل زیست کرده است.
در کنار این دنیای واقعی که در هر قدم، پایش به سنگ می خورد، که سراپایش گران بار از سرخوردگی و ناکامی و دهنه زدنهاست، دنیای پرشکوه معنوی خود را جای داده است که رنگارنگ است و پهناور و دلنشین و همین دنیای دوم است که حیات را از صورت یک حادثه خارج کرده و به آن تلألؤ و عمق بخشیده و این شبیه به همان دنیایی است که مولانا جلاا الدین درباره اش گفت:
باغ سبز عشق کاو بی منتهاست جز غم و شادی در او بس میوه هاست
عاشقی زین هر دو حالت برتر است بی بهار و بی خزان، سبز و تر است
«این باغ سبز عشق» این دنیایی که همیشه بهار و همیشه بارور است،آفریده ی اندیشه و تخیّل است و چنان که اشاره کردیم،مکمّل دنیای موجود قرار می گیرد.دنیایی است که چراگاه شاعران . هنرمندان است و در آثار همه ی بزرگان ادب، به صراحت یا به کنایه به آن اشاره شده است. یکی از نقّادان،چکیده ی فکر بودلر،شاعر فرانسوی، را چنین بیان می کند: « اراده ی از نو ساختن خلقتی که به نظر ناکامل می آید...» در این رباعی منصوب به خیّام نیز همین مضمون را می بینیم :
گر بر فلکم دست بدی چو یزدان برداشتمی من این فلک را زمیا
وز نو فلکی دگر چنان ساختمی کآزاده به کام دل رسیدی آسان
و حافظ آرزو می کند که «فلک را سقف بشکافد و طرحی نو دراندازد» و جای دیگر، به تلمیح می گوید:
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرین بر نظر پاک خطا پوشش باد
و همین دنیاست که در تمثیل «نی» مولانا جلال الدین ، بازگشت بدان با آن همه شوق آرزو شده است.
آیا نی زبان حال همه ی بشریّتی نیست که احساس غربت می کند، خود را ناتمام می بیند و تمام شدن خویش را می طلبد؟
بشنو از نی چون حکایت می کند از جداییها شکایت می کند
هرکسی کاو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
هرکه او از هم زبانی شد جدا بی نوا شد، گرچه دارد صد نوا
آن گاه راه رهایی را در عشق می بیند:
جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد
و عشق،چنان که می دانیم،خود نیست مگر آرزوی چیزی که در دسترس نیسیت و دست نیافتنی است ؛ زیرا به قول آراگون،شاعر فرانسوی،«عشق کامروا وجود ندارد».
ادبیات هم آرزوی تحقّق این دنیای دیگر را بیان می کند و هم نارسایی و ناموزونی دنیای موجود را.
فردوسی گیتی را «بی سر و پا» می خواند و این مفهوم ده ها بار در شاهنامه تکرار می شود. رودکی نیز تلخی سرزنشش کمتر از فردوسی نیست:
این جهان پاک،خواب کردار است آن شناسد که دلش بیدار است
کنش او نه خوب و چهرش خوب زشت کردار و خوب دیدار است
از خیّام نگوییم که چکیده ی رباعیهایش سراپا نارسایی دنیاست. همین گونه است ادبیات سایر کشورها. شکسپیراز زبان «هملت» دنیا را باغی می بیند«پوشیده از علف های هرزه که دانه می دهد و تنها مخلوقهای متعفّن و زمخت طبع، از ثمر آن بهره می گیرند».
بدین گونه، می بینیم که آدمی در مرز بین قبول و نفی زندگی قرارگرفته است؛ هم آن را می خواهد،شیفته ی آن است، و هم آن را این گونه که هست رد می کند و در ورای آن ، چیزی می طلبد که نوید دهنده ی تکامل و گسترش آن باشد.
عصاره . چکیده ی ادبیات ملّتها آرزوی دنیای بهتر است. آنچه را که ما «آثار ادبی» می خوانیم گرچه برای جهان و در وابستگی به این جهان ایجاد شده است،پرتوی از آن جهان دیگر را در خود دارد،،وگرنه ادبیات نمی شد.
کلام اگر از این اکسیر بهره نیابد، کلام ادبی نمی شود. سرّ جهانی بودن و بی زمان بودن شاهکارها نیز در همین است.
چرا هومر و شکسپیر و خیّام به همه ی زبانهای بزرگ ترجمه شده و همه ی ملّتها آنها را می خوانند،چنان که گویی متعلّق به آنها و فرهنگ بومی آنهاست؟
چرا ما امروز رودکی و مولوی را میخوانیم،با همان درجه اشتیاق و شاید هم بیشتر که هم زمانهای آنها و حال آن که این همه قرن و این همه تغییر در سیمای دنیا ما را از آن ها دور کرده است؟ این نیست مگر به سبب آن که آثار ادبی از مقداری حقایق جهانی و ابدی و زوال ناپذیر برخوردارند و این حقایق، آنهایی هستند که با وضع و سرنوشت آدمی رابطه ی ناگسستنی یافته اند و در رأس همه، تمنّای تعالی و حسرت دنیای بهتر است.(دکتر محمّدعلی اسلامی ندوشن،جام جهان بین).
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند