داستانک

ایمان واقعی ...

 

 

روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است .

فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!

خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟

او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :

مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد !

کوتاه ولی...

 

1-به جاي موفقيت در چيزي كه از آن نفرت دارم، ترجيح مي دهم در چيزي شكست بخورم كه از آن لذت مي برم (هينز سيندي) .

 

2-هنگامی که درگیر یک گرفتاری می شوی ، در می یابی دوستان واقعی ات چه کسانی هستند .(( الیزابت تیلور ))

 

3-اگر در جریان رودخانه صبرت ضعیف باشد هر تکه چوبی مانعی عظیم بر سر راهت خواهد شد.

4-عشق عینک سبزی است که با آن انسان کاه را یونجه می‌بیند !!!(( مارک تواین ))

 

5-شريف ترين دلها دلي است که انديشه ي آزار کسان درآن نباشد.  (اشو زرتشت)

 

6-اگر كسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته مي‌مانند، مي‌شكنند. (جرج آلن)

 

7-وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشان ميده تو 1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده. (چارلي چاپلين)

 

 

8-اگر ميخواهيد دشمنان خود را تنبيه کنيد به دوستان خود محبت کنيد. (کورش کبير)

9-تصمیمات خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد .(( پائولوکوئیلو ))

10-زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردن است...

 

11-از نظر گاندي هفت موردي که بدون هفت مورد ديگر خطرناک هستند  :

 

1.     ثروت ، بدون زحمت 

2.     لذت، بدون وجدان

3.     دانش، بدون شخصيت

4.     تجارت، بدون اخلاق

5.     علم، بدون انسانيت

6.     عبادت، بدون ايثار

7.     سياست، بدون شرافت

 

اين هفت مورد را گاندي تنها چند روز پيش از مرگش بر روي يک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد.

 

12-برگ در انتهاي زوال مي افتد و ميوه در انتهاي کمال، بنگر که تو چگونه           مي افتي؟!...

 

13-وقتی كبوتری شروع به معاشرت با كلاغ‌ها میكند پرهایش سفید می‌ماند، ولی قلبش سیاه می‌شود...

 

14-آدم ها را از انچه درباره ديگران مي گويند بهتر مي توان شناخت تا از انچه درباره  خود مي گويند.

 

15-برای اداره کردن خودت از عقلت استفاده کن و برای اداره کردن دیگران از قلبت.

 16- وقتی یکی از درهای شادی بسته می شود،در دیگری باز می شود،ولی اغلب ، ما آن قدر به در بسته نگاه می کنیم،که در باز شده را نمی بینیم.

17- انجام کاری را که می‌توانی یا می‌اندیشی که می‌توانی، آغاز کن. در جسارت نبوغ و اقتدار و اعجاز نهفته است .

18- انتظار بهترین‌ها را داشته باشید و خود را برای بدترین حالت ممکن آماده کنید؛ در این صورت هرگز ناامید نمی‌شوید

19- انسان وقتی بلند حرف می‌زند صدایش را می‌شنوند، اما هنگامی كه آهسته صحبت كند به حرفش گوش می‌دهند. ( پل رینو )

داستانَک  

          داستان اول:     تلفن

 

پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع به گرفتن شماره كرد .

مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.

پسرك از پشت تلفن پرسيد: خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟

زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد !

پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد!

زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.

پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.

مجددا زن پاسخش منفي بود.

پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت.

مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.

پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند !

 

آيا ما هم مي توانيم از كار خود چنين ارزيابي داشته باشيم؟

 

داستان دوم:  نماز 

 

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند...

لباس پوشید و راهی مسجد شد اما در راه به زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی مسجد شد و در همان نقطه مجددا ًبه زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی مسجد شد.

در راه با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من شما را دیدم که در راه به مسجد دو دفعه به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم تا بار دیگر به زمین نیفتید!

مرد از او تشکر کرد و هر دو به طرف مسجد به راه افتادند.

همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست کرد تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری کرد !!!

مرد اول درخواستش را دو بار دیگر تکرار کرد و مجدداً همان جواب را شنید !

مرد اول تعجب کرد که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند!!!

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.))

مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح داد:

من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم!وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید.

من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه با جدیت بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من از این ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را نیز ببخشید. بنا براین چراغ آوردم تا از سالم رسیدن شما را به مسجد مطمئن شوم...!

 

 

نتیجه:کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید.

پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.

 

 

داستان سوم:    تله موش

 

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست .

مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باشد  ... 

اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . .!

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.

موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد.

سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد.. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.

او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت : براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.

اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.

حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانات زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

 

 

نتيجه : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن ؛ شايد خيلي هم بي ربط نباشد ...!!!

مثالی از اقتصاد کشورها

اقتصاد مرسوم :

دو تا گاو ماده دارین یکیش رو می فروشین و یه گاو نر می خرینبه تعداد گاوهای گله شما افزوده میشه و اقتصاد رشد می کنهپول  براتون همینطور سرازیر میشه و می تونین به بازنشستگی و استراحت بپردازین

.

اقتصاد هندی :

دو تا گاو ماده دارین اونها رو می پرستین و عبادت می کنین !

.

اقتصاد پاکستانی :

هیچ گاوی ندارین ادعا می کنین که گاوهای هندی مال شما هستن از آمریکا طلب کمک مالی می کنین از چین طلب کمک نظامی می کنین از انگلیس هواپیماهای جنگی از ایتالیا توپ و تانک از آلمان تکنولوژی از فرانسه زیر دریایی از سوییس وام بانکی از روسیه دارو و از ژاپن تجهیزات با تمام این امکانات گاوها رو می خرین و بعد ادعا می کنین که توسط جهان مورد استثمار قرار گرفتین !!

.

اقتصاد آمریکایی :

دو تا گاو ماده دارین یکیش رو می فروشین و دومی رو تحت فشار مجبور می کنین که به اندازه ء ۴ تا گاو شیر تولید کنه وقتی گاوتون افتاد و مرد اظهار تعجب و شگفتی می کنین تقصیر رو گردن یه کشور گاودار میندازین و بعد طبیعتااون کشور یه خطر بزرگ برای بشریت به حساب میاد یه جنگ برای نجات جهان به راه میندازین و گاوها رو به چنگ میارین !

.

اقتصاد فرانسوی :

دو تا گاو ماده دارین دست به اعتصاب می زنین چون می خواین سه تا گاو داشته باشین!

.

اقتصاد آلمانی :

دو تا گاو ماده دارین اونها رو تحت مهندسی ژنتیک قرار میدین بعد گاوهاتون ۱۰۰ سال عمر می کنن و ماهی یه وعده غذا می خورن و خودشون شیرشون رو می دوشن !

.

اقتصاد انگلیسی :

دو تا گاو ماده دارین که هر دو تاشون گاو دیوونه هستن! ﴿جنون گاوی دارن !

.

اقتصاد ایتالیایی :

دو تا گاو ماده دارین نمی دونین که اونها کجا هستن پس بیخیال میشین و میرین سراغ ناهار و شراب و استراحتتون !

.

اقتصاد سوییسی :

۵۰۰۰ تا گاو ماده دارین هیچکدومشون مال خودتون نیستن از کشورهای دیگه پول می گیرین که دارین گاوهاشون رو نگه می دارین !

.

اقتصاد ژاپنی :

دو تا گاو ماده دارین اونها رو از نو طراحی ژنتیکی می کنین هیکل گاوهاتون یک دهم اندازه ء طبیعی میشه و ۲۰ برابر معمول هم شیر تولید می کنن بعد شونصد تا کارتون و عکس برگردون و آدامس با شخصیت گاوهاتون با چشمهای درشت می سازین و اسمش رو میذارین Cowkemon و توی تمام جهان پخش می کنین و می فروشین !

.

اقتصاد روسی :

دو تا گاو ماده دارین اونها رو می شمرین و متوجه میشین که ۵ تا گاو دارین اونها رو دوباره می شمرین و می فهمین که ۴۲ تا گاو دارین اونها رو دوباره می شمرین و متوجه میشین که ۱۷ تا گاو دارین یه بطری ودکای دیگه باز می کنین و به خوردن و شمردن ادامه میدین !

.

اقتصاد چینی :

دو تا گاو ماده دارین ۳۰۰ نفر آدم دارین که گاوها رو می دوشن بعد ادعا می کنین که سیستم استخدامی و شغلی کاملی دارین و تولیدات گاویتون در سطح بالایی قرار داره و هر کس رو هم که آمار واقعی رو بیان کنه بازداشت می کنین !

.

اقتصاد ایرانی :

دو تا گاو ماده دارین که هر دو تاشون از باباتون به ارث رسیده یکیش رو دولت بابت عوارض و مالیات و سهم صدا و سیما و سهم بنیاد های مختلف و غیره ضبط می کنه دومی رو هم قربونی می کنین و نذر قبولی توی دانشگاه و ازدواج موفق و شغل خوب و بدن سالم و عقل درست و حسابی و ………… . . و غیره می کنین! و اقتصاد کماکان فلج می مونه